(یکی از کوچه های زرگنده محله مادر و پدر بزرگ مادرم)
تهران كه باغ بود
شبها چراغ بود
با ان هواي مه گرفته و سرماي چله شب
در خانه مادر و پدر بزرگ پير
با مشتهاي پر ز تخمه و لبهاي پر زحرف
پیرامون كرسي ذغالي گرم و نرم او
با سماورش
روي كرسيش
با چاي تازه دمش
با صداي دلخوشش
داستانهاي شاهنامه را برايمان ميخواند
از سیاوش و پاکدامنیش
از کاوه و چرم اهنگرش
ضحاک و سیاه دلیش
انروز ها چه پاك بود
شبها بروي پشتبام
ان ديدن ستاره ها
گه گاه شب پره اي غره ميكشيد در اوج بودنش
گويي كه راست بود رستم و ديو سیاه و رخش
تهران كه باغ بود هر روز كوچه گشتن من خوان تازه بود
بازار و مردم و اشيايي رنگ رنگ هر روز در دید من چيز تازه بود
شهر فرنگي و داستانهاي او:
اين رستم است كه با رخش ميتازد
اين ارش است كه تير مياندازد
سینمای فردین و گنج قارونش
تهران كه باغ بود در سنگفرش كوچه ها
گه گاه درشكه اي با اسبهاي رنجور و مردني
مردي را با نان سنگكش به خانه اش ميرساند
تهران چه پاک بود
تجریش روی پل
با گردو و بلال شاه توت و بستني
شميران
کفشدوزش
در میان دل درختی کهنسال کفشها را وصله میزدو تخت میزدو انرا نو میکرد
بمانند روز اولش
جو يهاي ابش
دربند و تختهاييش
با فرشهاي رنگ رنگ
تهران که باغ بود
ان دروه گرد پیر زحمتکش فقير با ان صدای رنجور خود سبزی و ميوه میفروخت
ان دوره گرد پير
دنیا و هر چه داشت بار الاغ بود
تهران كه باغ بود
---------------------------------------------------------------------------------------------
بیاد انزمان که واژه هايي وحشيانه اي بمانند مرگ بر و اعدام بايد گردد را نميشناختيم
ایران چه پاک بود
این تنها زمزه ای هست برای دلتنگی ها از من بنام شعر نخوانیدش
--در تجریش سر پل کفشدوزی بود در میان دل درخت کهنسالی بسیار بزرگی کار میکرد نمیدانم ان درخت هنوز هست یا نه

نوشته شده توسط داريوش در شنبه چهاردهم شهریور 1388
| | ارسال لینک به پرشین-دیگ:

زرتشت پیامدار پاک ایران زمین با انتخاب آتش به عنوان نماد کیش زرتشت از پیروان خویش خواسته است که:
۱ـ همچون آتش پاک و درخشنده باشند
۲ـ همانگونه که پیوسته شعله های آتش رو به بالا میرود پیروان وی نیز به سوی بالا یعنی به سوی روحانیت و انسانیت و ترقی و پیشرفت بروند
۳ـ آتش با هرچه برخورد کند آنرا نیز چون خود درخشان میسازد به همین گونه زرتشتی نیز باید پی از برخورداری از فروغ دانش و بینش دیگر آنرا از فروغ نیکی اشا(بهترین ـ نظام هستی) بهره مند گرداند
۴ـزبانه های آتش هیچگاه به سوی پایین میل نمیکنند آنها نیز بکوشند تا جذب خواهش های نفسانی نشوند و پیوسته آمال بزرگ و پاک را دید داشته باشند
۵ـ همانگونه که آتش چیزهای نا پاک را پاک می کند و خود آلوده نمی شود آنها نیز با بدی بستیزند بی آنکه خود را به ان بیالایند
۶ـ آتش آبشخور زیبایی و اساس حیات کوشا و بیقرار است و تا بازپسین لحظه حیات از کوشش باز نمی ایستد انسان نیز باید به مانند آتش باشد و آلودگی ها را از طریق راهنمای سه گانه(اندیشه نیک گفتار نیک پندار نیک) از بین ببرد .........................

نوشته شده توسط داريوش در دوشنبه نهم شهریور 1388
| | ارسال لینک به پرشین-دیگ:
زندگی و مرگ در موسقی آذربایجان همچنان باقی مانده است.
موسقی الهام گیرنده از زندگی و اداب و رسوم مردم هر منطقه میباشد و موسیقی های محلی از دل خلقها بر میخیزد و بر دل انها مینشیند .
این موسیقی از هر نقطه دنیا که باشد با انکه شاید برای گروهی سرودهای ان نامفهم است ولی بن انگیزه توده ای بودن ان ,ساز و سرود ها اشنا و بر دل مینشیند
ادامه مطلب

نوشته شده توسط داريوش در پنجشنبه پنجم شهریور 1388
| | ارسال لینک به پرشین-دیگ:
خیابان حافظ، بالاتر از جمهوری، یک کوچه تنگ و تاریک با در فلزی قرار دارد که برای خيلی از رهگذران ناشناخته است؛ کوچه لولاگر. داخل کوچه که شدی، فراموش کن که در میان بازار های فروش گوشی موبایل و لوازم الکترونیکی دیگر هستی. این جا تهران است. سال 1340.
پیتزا داوود ته این کوچه است. جعبه های نوشابه، بیرون مغازه روی هم قرار گرفته اند. برای زنده کردن هر تصوری که از رستورانی قدیمی و صمیمی کوچک در ذهن داریم، کافی است وارد شویم. «آقا داوود»، صاحب مغازه را از هیکل قوی اش می توان شناخت که پشت یخچالی قدیمی ایستاده می پرسد چی میل دارید؟!
پيتزا داوود
-
تعداد ميز: 5
-
گنجايش: 10 نفر
-
تاسيس: 1340
-
قيمت هر پيتزا در زمان تاسيس: 11 ريال
-
پيشنهاد: پيتزا قارچ (سبک و باخاصيت!)
-
٫گوناگونی غذا: هفت نوع پيتزا
-
پذيرايی: نهار و شام
فرقی نمی کند چه غذایی سفارش بدهی. با ورود به پیتزا داوود، تکه ای کاغذ آلومینیومی برش می خورد و بر روی آن توده ای کالباس به همراه سس گوجه فرنگی و آویشن و فلفل سبز قرار می گيرد و پيش رويت گذاشته می شود تا خوردن را آغاز کنی.
اگر توانستی دور اول را تمام کنی، با انبوهی دیگر از کالباس ها، وارد مرحله ی بعد می شوی.
این کار آن قدر ادامه پیدا می کند تا پیتزا ها از داخل فر بیرون بیایند. برای این کالباس ها لازم نیست حتا یک ریال بپردازی؛ این حسن بزرگ پیتزا داوود است!
این مغازه نزديک به نيم قرن است که هر شب، با نور خود کوچه ی لولاگر را روشن می کند. اگر جا به اندازه ی کافی برای نشستن نباشد، ناگزیری روی جعبه های تلنبار شده نوشابه پشت میز بنشینی، در حالی که روی آنها یک پتو انداخته شده تا کمی راحت تر بتوان نشست.
اگر خوب اقا داود حس کند که بیش از توانت سفارش می دهی، به تو گوشرد میکند ، از این مساله شگفت نکن، در پیتزا داوود چیزهای زیادی برای شگفتی وجود دارد.
دیوار های مغازه پر است از اسکناس های کشور های مختلف، حکاکی نام داوود با چوب و یونولیت و امثال آن، تسبیح هایی در رنگ ها و اندازه های مختلف . اما در میان همه ی این ها یک جمله بیشتر از بقیه جلب توجه می کند : لطفا خالی نبندید.
آقا داوود اگر احساس کند، کسی در مغازه اش در حال لاف آمدن و یا خالی بستن است، زنگ فلزی زورخانه ای خود را به صدا در می آورد و می گوید : خالی نبند! و این یعنی آن که در این پيتزافروشی نمی توانید «مخ کسی را بزنید».
خیلی ها پیتزا داوود را حتی قدیمی تر از پیتزا پنتری می دانند. اما هیچ کس هنوز به درستی نمی داند کدام یک از این دو مغازه، اول افتتاح شده.
البته مشکل خاصی پیش نمی آید، چرا که مشتری های پیتزا پنتری را با این جا کاری نیست.
نه در این جا مانند پنتری نیاز است سعی کنی متشخص تر از خود باشی، و نه باید توقع غذایی با کیفیت آن جا را داشته باشی. به قول خیلی ها در پیتزا داوود، اخلاق صاحبش، بیش از مزه غذایش به دل آدم می نشیند.
اگر می خواهید به پیتزا داوود بروید، این کار را به آخر شب موکول نکنید، چرا که همه ی مشتری های ثابت آقا داوود می دانند او زود به خانه بر می گردد.
موقع بیرون آمدن، قبل از پرداخت پول، جمله ای می شنوید که فکر می کنم به ندرت از زبان کسی جز مادرتان شنیده اید : سیر شدی؟ و این همان رمز موفقیت پیتزا داوود است. همان پیتزا فروشی «بچه تهران»های مرکز نشین دهه پنجاه. یاد انزمانهای تهران بخیر

نوشته شده توسط داريوش در سه شنبه سوم شهریور 1388
| | ارسال لینک به پرشین-دیگ: